مؤلف مجهول
51
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )
بود از سمن و شكوفهء تر * صحنى چو به شب سپهر اخضر [ خوش الحان و جامه كبود ] و در آن [ 143 الف ] ميان جوانى بود جامهء كبود در بر و پارهء نمد سياه در گردن . آواز دردآميز [ ى ] بركشيده كه ساكنان گلشن نيلوفرى از شوق آن بىهوش گرديدند . از آنجا كه عالم جنسيّت بود مرا با او محبّت تمام پيدا شده او را در برگرفتم . [ لعل جبه و سلطان نوروز ] چون كيفيّت حالش پرسيدم گفت مرا جامه كبود مىگويند و مقرى ولايت نخلستانم و درين اوقات در آن ولايت شخصى پيدا شده قوس نام ، كماندارى كه مزرعهء خاك « 1 » از آفت تگرگ تيربارانش در خطر است و جفاى آن نابكار به من بد روزگار از آن چه گويم زيادهتر است . بلك همهء ساكنان آن ممالك از دست او به جان آمده خون دل مىخورند و من از ظلم او به پيش سلطان نوروز كه پادشاه هفت كشور است به دادخواهى مىروم . مرا نيز آرزوى شرف مجلس سلطان شده و هردو از سر يكجهتى دست به هم داده قدم در راه نهاديم و حالا مدّت دوازده شبانهروز است كه كوه و بيابان بىپايان طىّ مىكنيم « 2 » و چندين مرحله است كه به بيستوچهار منزل [ طىّ ] كرده به دولت پابوس سرفراز شديم . سلطان نوروز پرسيد كه جامه كبود كجاست . خوشالحان گفت در بيرون [ 143 ب ] باغ است . سلطان نيز او را طلبيده و ايشان را به انواع التفات مفتخر گردانيد و حديقه را به ايشان سپرد . خوشالحان از قابليّتى كه داشت به اندك زمانى نديم صحبت و مقرّب حضرت شد . روزى سلطان نوروز را هواى شكار در سر افتاده به خدم و حشم بسيار روى به جانب صحرا گذاشت . روز ديگر در شكار از پى صيدى تنها از لشكر جدا افتاد . بيت چو زلف عروسان كمندى به دست * شتابان سمندى به بالا و پست
--> ( 1 ) . اصل : كذا . ( 2 ) . اصل : مىكنم .